تبليغاتX
نوشته های یک ذهن پریشان
نوشه های طنز یک روح مرده

ديگه حالم از هر چي عشقه بهم مي خوره

خيلي دنياي باحالي داريمااااااااااااا

نازم به ناز آن كي ننازد به نازه خويش  ........   ما را به ناز فروشان نياز نيست

تا خدا بنده نواز است                    ........    به بنده چه نياز است

تمام.

 

I dont know
If I care
Im a jerk
Lifes not fair

 

Fighting all the time
This is out of line
She loves me not
Loves me not

 

Do you realize
I will compromise
She loves me not
Loves me not

 

Lifes not fair
Lifes not fair
Lifes not fair


Im a jerk

Im a jerk

Im a jerk

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 23:25  توسط میلاد غریبی | 

WwO0O0O0O0O0O0O0wW

كنكور آخر قبول شدم :d:d:d:D:d:d:d:d:d:D

البت منظورم كارداني به كارشناسيه :d.دانشگاه آزاد قائمشهر واووووو.شهر خودم

ديگه راحت شدم

حالا ديگه هر چقد بخوام آپ مي كنم (چه ربطي داشت آخه)

اينم بگم به اولين كسيم كه زنگ زدم،نه نه دومي منظورم بود،همون كسي بود كه ازش تقلب كردم :D

خيلي پوروام نه :D

البت اين چن وقت منو ببخشين آخه خيلي خوشالم واسه همين كم ميام :D (بي جنبم نه !!!!!!!)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 19:58  توسط میلاد غریبی | 

سلام بر همه اوجگلاي من،مخصوصا اوجگل بزرگ خودم (Big Oujgel) كه خودش ميدونه كيه :D

بسه ديگه،خيلي راحت بودين تا حالا،حالا ديگه نوبت اينه كه من برگردمو ازتون سلب آسايش كنم.ها ها.فقط جون ننتون زنگ نزنين آژان،جنبه داشته باشين.آخه مي دونين كه،اراذل و اوباش (دور از جون) و اونايي كه سلب آرايش (شما بخونين آسايش) مي كنن و مي گيرن و ميبرن جايي كه عرب ني انداخت.

قبل از همه چيز بايد يه تسليت به دوسته خوبم يونس فرهاديان بگم،آخه پدرشو گاز گرفت و مرد.خدا بيامرزتش.آخه الان يه چند وقته كه تو شمال گاز نداريم !!!! كي گفت كه ايران دومين منابع گاز شناخته شده جهان و سومين تو نفته!!!!هر كي گفته مي خواسته اوسكولتون كنه (اوسكول همون پرنده است كه .....). كي گفته كه چند نفر تو شمال از سرما مردن (مخصوصا اون بچه 40 روزه تو شهره خودمون !!!!) يا از خفه گيه گاز ؟؟؟ كي گفته كه اخبار يه بارم نگفت،كي گفته كه ... ، نمي دونم چرا از اين كي گفته ها تو ذهنم خيلي زياده.يعني چرا ؟؟؟

و جديدترين جوك كه الان از اخبار شنيدم.نرخ بيكاري تو كشور 9/8 درصد است

اما خداييش خدا پدر هر كي كه سرما رو درست كرد بيامرزه،عجب مخي بودااااااااا.آخه امتحاناي ما يه يك هفته اي و 2 3 روز عقب افتاد.من همين شنبه و يك شنبه متره و محوطه داشتم و تا چهارشنبه حتي جزوه هم نداشتم(مثه اسب كيف كردم).پس خودتونو بزارين جاي من كه چه حالي كردم.تا ته اعماق وجودم خوشحاله و داره مي خنده.آخه ترم آخري و 9 واحد داشتن و امتحان كارشناسي و .... ديگه ديگه.حال خوندنم نبود و كلي فاز بالا :D

خو حالا اصل مطلب. من يه اوجگل ناس ناس دارم (واه واه پسره پر روي چشم سفيد) كه اگه هر كدومتون نظر نداديد (ببخشيدااا) به جناب آقاي حسن كچل ربط داره،اما اگه اون (همون اوجگلم) نظر نده واي واي واي.راستي از همه اونايي كه اين چند وقته دوري منو تحمل كردنو (؟؟؟) نظر دادن خيلي ممنونم.

I Love U بدجوريم  I Love U.همتونو دوس دارم.من همتونو ه ه ه ه ه ه ه ه ه (اين اشك شوق كه تو چشام جمع شده)،نمي دونم چرا اما ياد عمع بابام افتادم كه پيرترين زن ايران بود با 100 و هي 50 40 سال سن (اين جديه هاااااااااا) خدا شانس بده :D

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 2:15  توسط میلاد غریبی | 
با اینکه الان تو کای هستمو زیاذ وقت ندارم فقط اینو بگم که این چند شب تو بیمارستان بودم آخه داداشه دسنشو عمل کرده بود مام که دیگه تو مایه های مادر ترزا مهربون واسه کمک اونجا بودیم ایشالله تو یه فرصت خوب کل ماجراهای با حال و خاطره انگیزه اونجا رو براتون می نویسم
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:17  توسط میلاد غریبی | 
مخلص تمامی بر و بچ با وفا و با مرام هم هستیم. اونایی که با اینکه توی این چند مدت با اینکه نمی نوشتم یا اگرم می نوشتم چرت و پرت بود (مگه قبلیا چی بود) منو تنها نذاشتن و هی به من با نظراتشون حال می دادن. خدائیش دم همتون گرم خیلی باحالید. خوب اینجا جا داره !! که بگم دیگه چرا دارم کم می نویسم. آخه دارم برای امحان کاردانی به کارشناسی آماده میشم دیگه اگه بدی یا خوبی از ما دیدید ما رو حلال کنید و دعا هاتونم الکی بالا نفرستین و ما رو هم بی نصیب نکنید.
اما دلیل اصلی نوشتنم این اتفاقاتی بود که تو این چند روز سر دانشگاههای جهان مخصوصا امریکا و ایران اتفاق افتاد. بله ایران. آخه مطمئنم که خیلیاتون حتی نشنیدید که داخل ایرانم یه همچین بلاهایی رو (مثل امریکا) سر دانشگاهها میارن البته با یه روش دیگه و نه بوسیله یه دانشجو دیوانه پوچ گرا بلکه بوسیله............
خیلی ها اسم دانشگاه فنی نوشیروانی بابل و شنیدید. خوب بعضی از رشته هاش تو ایران تک (مثل برق و مکانیک). و تشکر از پیمان (دوست خوب پسر خالمه)عزیز که ماشین نوشتن منو روشن کرد. دمت گرم داداش.
یه چند روزی هست (طرفای شنبه هفته پیش) که چند تا (15 نفر) از دوستای عزیز هم دانشگاهیمون تو دانشگاه فنی بابل بوسیله لباس شخصی های دوست داشتنی و همچنین چند تا از برادرهای مهربون در وزارت اطلاعات به سرقت !!! بله به سرقت رفتند فقط و فقط برای یه تحسن که اصلا هم سیاسی نبوده و فقط جنبه اعتراض به بعضی از مسائل دانشگاه رو داشته. راستی تا یادم نرفته از صدا و سیما به خاطر پوشش وسیع این قضیه باید کمال تشکر رو داشته باشم. دمتون جیز. ولی خوب بود به جای اینکه این همه امریکایی ها رو به خاطر ازادی سلاح و وحشی بودن و ام لفساد بودن و روانی بودن و کشت و کشتار بکوبید یه نیم نگاهی و نقدی هم به این مسئله بکنید که چرا لباس شخصی ها و اطلاعاتی ها و پلیس و سربازها به داخل حریم مقدس دانشگاهها با راحتی تمام و بدون هیچ گونه عذاب وجدانی (کلمه مناسب بهتری رو نتونستم پیدا کنم) وارد می شن و دانشجویانی را که آینده و افتخار هر مملکتین رو بدون هیچ گونه جرمی می برن و عمه ننشونو با هم پیوند میدن !!!!!. نکنه قراره که یه 18 تیر دومی حالا تو شمال اتفاق بیفته. نمیدونم. حالا وقتی هم که مجامعی مثل اتحادیه اروپا میگن که تو ایران حقوق بشر رعایت نمیشه و آزادی بیان نیست آقایان بالایی میان و بعد از خوندن یه چند تا دعا و روضه و نفرین میگن که نه خیر ما اصلا بمب آزادی بیانیم. هیچ جا مثل تو ایران حقوق بشر رعایت نمیشه. به حق چیزهای ...... و بعدشم اونا متهم میشن که بله شما خودتون بدتر از مایین و هزار یک چیز دیگه. اما برادران عزیز من اینو بدونید که اینجوری نمی تونید یه مملکتو (مملکت که به تمام مردم میگن) بخوابونید.
اینو مطمئن باشید که اگه باد بکارین طوفان درو میکنین

آنکه در تنهاترین تنهائیم تنهای تنهایم گذاشت...خدایا خواهشی دارم
تو در تنهاترین تنهائیش تنهای تنهایش مذار

انقدر از زمونه شاکیم که نمی دونم چی بگم.آخه خدایا چرا باید این بلاها باید سر فرزندان کوروش و داریوش و امیرکبیر و مصدق بیاد. نکنه که باز هم اسکندر و اعراب با هم اومدن.فقط و فقط یه چیز می تونم بگم :

اینجا بهشت ماست.

به نام اهورای پاکی که کوروش ها را آفرید.
آرش از کوه دماوند وطن را نگریست و صدا زد :
کوروش !!!!
مام میهن تنهاست، نکند بار دیگر رنج اسکندر و طغیان اعراب را ببیند.....
و هزاران کوروش ..... و هزاران آرش .....
ای آریایی پاک دامن
در انتظار کدامین سوار سپید پوشی که تو را به سرزمین آرزوهایت برساند، نشسته ای؟!
به سرزمین کوروش ایمان بیاور که اینجا

بهشت ماست،اینجا بهشت ماست................
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 14:34  توسط میلاد غریبی | 
بعد از ناکامیه بزرگی که هفته پیش برام اتفاق افتاد خوشبختانه این هفته، هفته شانس بنده بود. آخه خدا منو مثل همه بندگانش خیلی دوست داره. این هفته دو تا جا 100 درصدیه و یه جا هم معلوم نیست که برم یا نه؟ یکیش همون پارتی تو ساریه که هفته قبل برگذار نشد و این هفته حتما برگزار میشه. دومیش یه جشن تولد خونوادگی ولی خیلی توپ (دست کمی از پارتی نداره). سومی هم که معلوم نیست برم یا نه (آخه با آدماش زیاد جور نیستم) جشنیه که یکی از دخترای دانشگاه ورودی ما میخواد بگیره ولی چون با صاحباش زیاد جور نیستم معلوم نیست که میرم یا نه آخه بچه ها که خیلی اصرار دارن؟ ولی خوب اینو میدونم که واسه تا یه سال بعد قرامو خالی کردم. جای همتون خالیه. جای همتون هم قول میدم که قر بدم (مگه زندگی بدون قر هم میشد)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 3:3  توسط میلاد غریبی | 
بچه ها امروز (پنج شنبه) خیلی زد حال خوردم.آخه مثلا قرار بود که امروز بریم ساری پارتی (چقدر هم تدارکات دیده بودیم).ولی از شانس بدمون پدر و مادر صاحب خونه از مسافرت اومدن چون که میخواستن آفتوبه بگیرن تو حال ما.همه بچه ها امروز دپرس بودیم.مخصوصا من که خیلی وقته این قر تو کمرمو خالی نکردم (یه یک سال و نیمی میشه) دارم میمیرم.خدا بگم که پدر مادرشو چیکار کنه.آخه یه یک سال، دو سالی هست که نه عروسی رفتم و نه جایی که بتونم .....ولی خوب با بچه ها یه یکی دو روزی تو ویلای رفیقمون تو دریا کنار بودیم اونجا واسه هم رقصیدیم (مسخره بازی بود) ولی خوب مجلس یه چیز دیگست.می دونید که چی میگم!!!خوب شانس دیگه.حتما خدا نمی خواست شاید اگه می رفتیم ما رو میگرفتن ها!!!!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 1:15  توسط میلاد غریبی | 
آقا دیگه تو این چند روز اول باز دانشگاه با همه روبوسی کردیم. چه با اونایی که خوشمون میومد و چه با اونایی که خوشمون نمی اومد. ولی خودمونیما توی این یه مدت که بچه ها رو ندیدم دلم برای همشون تنگ شده بود، برای دانشگاه هم همینطور، واسه اون ورجه وورجه هاش که دیگه نگو. چه دنیایی داره این دانشگاه. اونایی که نمی رن یا نرفتن نمی دونن که چه چیزی رو از دست میدن. فقط ای کاش که دانشگاهها آخر ترم و رو حذف می کردن، اون موقع خوب دیگه اندش میشد. آخه همه از این آخر ترم خاطرات بد دارن. منو که دیگه نگو..........مشروطی، الافی، دستمال کسایی رو زدن که تا دیروز نگاشونم نمی کردی و سر کلاس هاشون هم فقط برای خراب کاری میرفتی، تا کمر براشون خم شدن، شروع قسم های دروغ (و عذاب وجدان قشر تحصیل کرده)، فامیل های دور و نزدیک رو همه رو به کشتن دادن، نامه های فدات شوم و عاشقانه به تمام اساتید محترم، اون استادایی که با خودشون هم مشکل دارن (همون عقده ای ها) رو که دیگه نگو اصلا نمی خوام در بارشون بگم چون مطمئنم که به طور شما ها هم خورده، پول موبایل و تلفونتون زیاد اومدن (به این خاطر که پدر این استادا رو در میارین و 24 ساعت با اونا کانکتید)، شروع دعاها و هی خدا خدا گفتن برای اینکه فلان درس و نیفتید و ............. انقدر هست که نمی دونم راجب کدومشون بنویسم.

مرا از گفتن باز آرید ........... که هر چه نگوئم نکو تر است

این شعرم نیز از خودم بودا. حال کردین. فرشته بگم که خدا چیکارت کنه که ما رو شاعر کردی.ایشالله که تو زندگیت خیر ببینی.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:1  توسط میلاد غریبی | 

چیش (همون آه خودمون). آخه خدایا همه شانس دارن ما هم شانس داریم. همه دوست دارن ما هم دوست داریم. یادتونه که راجب یکی از رفیقام (شهاب شاهبایی) و ماجرای گیر افتادنش تو جنگل و اونا رو سر کیسه کردن نوشتم (به دست برادرای محترم خلافکار). خوب هر کی یادش نیست می تونه برگرده عقب و بخونه، به من چه که یادتون نسیت یا نخوندین. امروز (جمعه مورخ 86/1/18) جای همه دوستان خالی، خونه ما خالی بود، از صبح تا شب و من و شهاب از دیروز با هم هماهنگ کرده بودیم که امروز شهاب بیاد پیش من و اومد و همراه خودش یه دونه از این آب معدنی های کوچیک (500 یا 600 سی سی) آب شنگولی آورد. اونم از نوع کشمشی و خیلی هم باقلوا و تو گلو برو تا باعث شد اولین روز رسمی به عنوان عرق خوردن بنده تو تاریخ ثبت بشه. آخه قبلش یه یک باری داداش بزرگه بنده به من داده بود (حدود 6 تا 8 سال پیش) و یه باری هم تو عروسی خواهر یکی از بچه ها خورده بودم اونم در حد یک یا دو استکان چون اصلا با این چیز ها حال نمی کنم (باور کنید که الانم حال نمی کنم). اصلا اصلا (با با بچه مثبت). با اینکه تمام خاندان ما مخصوصا دایی هام حرفه ای هستن (در حد تعادل). خوب ما هم برای اولین بار (پیش یک عرق خور حرفه ای) خوردن عرق رو تجربه کردیم. تازه ساقی هم بنده بودم!!! پا به پای شهاب پیش رفتم جوری که شهاب اصلا باور نمی کرد که من اولین بارم باشه. آخه می گفت که توپ دووم آوردی (نمی دونم شایدم داشت ما رو نقاشی می کرد). ما هم جای همتون و خالی کردیم. به سلامتی همتون. آخه از قدیم گفتن مستی و راستی و بعدش طرفهای ساعت 3 با هم خوابیدیم (یعنی اینکه هر دو در یک زمان خوابمون برد). تا طرفای 6. خیلی حال داد (خوابو می گم). یکی از با حال ترین خوابهای عمرم بود. سبک سبک. بعدشم منو و شهاب رفتیم پارک یه نیم ساعتی،یه ساعتی با هم بودیم و خندیدیم و اون رفت خونه دائیش(تو نیما) و من هم رفتم خونمون (ظرافت)،(ببخشید که آمار دادم). ولی بیشتر سعی کردم که برام جنبهء تجربه باشه و تازه پزشکا هم میگن که هر چند وقت یه بار مشروبات الکی برای بدن خوبه (حالا ضرراش بماند) چون که تمام براشه های غذایی که روی مری و نای و یه چند تا چیز مونده رو می شوره و می بره پائین (تا ببینیم که اون چند وقت دیگه ما کی هست). ولی خدائیش یکی از بزرگترین افتخارات من که خیلی هم بهش می نازم اینه که تا حالا هیچ وقت طرف دودیجات (وسایل دودزا) نرفتم. خدا رو شکر. شما بر و بچ هم برام دعا کنید که هیچ وقت نرم، مرسی. راستی با این تعاریف یه وقت فکر نکنید که من یه بچه 15 یا 16 ساله هستماااا. نه، کور خوندین .من متولد 64 هستم. دیگه خودتون حساب کنید که یعنی چند سال (بدون ماشین حساب).

راستی اینجا جا داره که از تمام عرق خورای حرفه ای و تمامی عرق ساز های خوب و دوست داشتنی و همچنین داش شهاب گلم که باعث پیشرفت من شدن یاد کنم و ممنون اونا باشم.

راستی این عکس پایینی شهاب شاهبایی که داره با یه حات تعجب به لیوانهایی که من همراهیش کردم نگاه میکنه

شهاب شاهبایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 3:9  توسط میلاد غریبی | 

دیشب من دو تا خبر، یکی خوب و اون یکی هم بد تو دنیای مجازی شنیدم. خبر خوبه این بود که فرشته جون از سفر اومد (خوب خوش آمد)، خوب و خوش و سر حال و به ما هم یه نیم نگاهی انداخت !!! (خوب خدا رو شکر). خبر بدم اینه که یه چند تا نامرد از خدا بی خبر داشتن موبایل فرشته جونو تو خیابون می زدن (ای کاش که من اونجا بودم و سوپر من بازی رو شروع می کردم، ای ول خودم، ای ول). اما خوب نتونستن موبایلشو بگیرن جاش دسته گلی که یکی از دوستاش بهش داده بود رو تکیدن (ماضی آیندهء تک زدن). منم به عنوان یه دوست (چایی نخورده پس خاله شدم) برای اینکه فرشته جونو از حالت غصه و ناراحتی (!!!) در بیارم و یک کم خوشحالش کنم براش یه شعر گفتم :

فرشتهء خوب و مهربون ...... عزیز دله نامهربون

میای مسافرت و نمی سری ...... به یه دوست مهربون

موبایلتو داشتن می زدن ...... یه سری آدم بد نشون

ایشالله که من اونجا بودم ...... یه سوپر من خیلی مهربون

حالشونو میگرفتم جون فرشته ...... در می آوردم گلو از دستشون

جون داداش عجب استعدادی دارما. خدائیش که. بازم میتونم ادامه بدم اما 1- نمی خوام که شعر و لوس کنم (انگر که تا حالا نشده) و 2- حالم زیاد خوب نیست که تو پست بعدی می فهمین چرا. ولی به جونخودم این پیشرفت و مدیون یک شخص هستم و اون کسی نیست جزء >>> مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کمان (شوخی کردم فقط و فقط اون شخص فرشته هست). ای ول خودم. اول کتاب شعرم می خوام بنویسم تقدیم به دوست عزیزم فرشته جون که مشوق و همچنین راهگشای من بود......امضا

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:2  توسط میلاد غریبی | 
بابا ای کاش که انگلیسی بودم. اونم از نوع سرباز. تازه اونم از نوع سربازایی که اومدن و تو جنگ عراق شرکت کردن. تازهء تازشم اونم از نوع سربازان انگلیسی که بوسیله بعضی کشورها ( مثل ایران ) اسیر شدن. آخه یه چند روزی اونا رو تو هتل، متل درجه یک نگه می دارن بعدشم یه کت و شلوار نو و توپ ( مفت ) بهشون می دن بعدشم اونا رو با یه عالمه سوغاتی توپ و اصیل ایرونی ( اینم مفت ) که ما رنگشم ندیدیم می فرستن خونه. تازه اونم با کلی سلام و صلوات. دیگه خدائیش مگه چی می خوان. انگار که از طرف وزارت جنگ کشورشون یه تور ایرانگردی با خدمات بعدشم اومده بودن.
حالا جالبه وقتی که گزارشگر تلویزیون به بعضی از انگلیسی ها میگه که وقتی رفتین تو کشورتون به هموطناتون چی می گین، بچه پر رو میگه خوب میگیم ( یعنی اینکه چیزه بدی نمی گیم ) جون داداش بیاین بدم بگید. رو که نیست سنگ پای قزوینه. از اونجایی که شاید ( نه حتما ) گروههای حفاظتی و اطلاعاتی انگلیس این متن و می خونند چون که نمی فهمند سنگ پای قزوین چیه و چه معنایی می ده واسه همینم می خوام براشون معنی کنم :
Sange Paie GHAZVIN Means : Foot Stone From GHazvin
دیگه فهمش پای خودشون. به من چه.جون داداش فهمیدن. دو زاریشون کارت تلفن شده !!!!
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 3:4  توسط میلاد غریبی | 
این پست مخصوص کسانی است که دوست دارن خواننده بشن بخصوص سبک متال (چون که من عاشقش هستم).
آقا اول از همه اینکه با کل خانواده دعوا افتاده باشین، با همه بدون استثنا، یا اینکه تنفر داشته باشین و از بچه گی تو بدبختی بزرگ شده باشین و خیلی خیلی بهتره که بچهء طلاق باشین و از پدر و مادر فراری باشین. این مورد الزامیست.

دوم اینکه دپرت همیشگی باشین و از دنیا زده باشین و به زمین و زمان فحش بدین

گزینهء سوم مخصوص سبک های بلک و دث و چند تا از این سبک های خوف و خفن است و اینه که از رحمت خدا نا امید باشین و چند تا چیز دیگه که جرات گفتن ندارم (خدایا منو ببخش) و یه جورایی سر در گریبان خود باشید (می دونید که چی میگم).

چهارم اینکه چون چنین سبک هایی هنوز تو ایران رایج نیستن و مخصوصا سبک هایی مثل گزینه سوم هم که تو ایران اجازه خوندن ندارن بهتره که برن یه کشور خارجی آزاد مثل همین کشورهای جهانخوار (یکیش مثلا امریکا).

دو گزینه زیر هم اجرای آنها مستحب است :
یکی اینکه آرایش های عجیب و غریب یادتون نره (که می تونید از بعض از خواهر های وطنی استفاده کنید)
دومی اینکه اگه می خواین به عنوان یه گروه ایرانی تو خارج معروف شین یه چند جای خودتونو بشکنید و یه جاهایی رو هم بسوزونید و برین تو چند تا کانال خارجی بشینین و بگین که تو ایران هر کی بخواد خواننده بشه این بلا رو سرش بیارین.به حق چیزهای ندیده و نشنیده.
بقیش هم که بقول معروف « حله »
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 3:42  توسط میلاد غریبی |